تبليغاتX
در این خونه باز است همیشه به رویت

در این خونه باز است همیشه به رویت

وفا نكردي و كردم

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

من این داستان رو از زبان استاد ادبیات دوره ی پیش دانشگاهیم که  از اساتید دانشگاه هستند شنیدم

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود.

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 18:31  توسط حامد  | 

من چقدر......


من چقد خوشبختم که به او دل دادم

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

که به روی هر کس راه عشقش را بست

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود


  به نظرت خوشبختم؟   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/18ساعت 19:46  توسط حامد  | 

عبـور میکنم هـر روز

عبـور میکنم هـر روز .. از کنـار نیمکت هـای خالـی پارک ..

طـوری که انگار کسی .. در نـیمکت های آخرین .. انتظـارم را میکشد .
.
و بـه آنجـا کـه میرسم ..

بایـد .. وانمـود کنم ..

کـه باز هم دیــر رسیده ام ..!




1308418662369053_large.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 11:18  توسط حامد  | 

حرفهایم را تعبیر می کنی

حرفهایم را تعبیر می کنی

سکوتم را تفسیر

دیروزم را فراموش

فردایم را پیشگوئی

به نبودنم مشکوکی

در بودنم مردد

از هیچ گلایه می سازی

از همه چیز بهانه
من....


کجای این نمایشم ؟


0kn1u2zmuzz1wy2oh0.jpg
+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 11:17  توسط حامد  | 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

hxs2g3fqunbdynhktqs.jpg

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...

شاید از خودت...

شاید

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 11:16  توسط حامد  | 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وکیلم دل، و حضار جمعی از عاشقان

کاش می شد
این بار که تنها به آغوش خلوت ان باغ پناه می برم
زیر برگ ریزان درختان پاییزی . . .
کنار آن سرو بلند . . .
دو دست ناگهان
چشمانم را آهسته بپوشاند
و صدایی آشنا نزدیک گوشم که می گوید:
.
.
.
سلام!
asheghane04.jpg
+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 11:15  توسط حامد  | 

تنها راه چاره ام

چاره زندگیم همین طناب هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/21ساعت 19:47  توسط حامد  | 

ازت متنفرم !!!!

فقط توباعث شدی که از عالم و آدم بیزار بشم.

 تورو میگم.با همه چی من بازی کردی.زندگی. احساسات...

 دیگه تا عمر دارم نمیزارم پای هیچ دختری تو زندگیم باز بشه.

ازدواج هم نمی کنم.

چون بدجور دلمو لرزوندی.

بعضی ها واقعا لیاقت عشق و محبت رو ندارن

بعضی ها باید تو تنهایی خودشون بمیرن

کسی نباشه که دستشو بگیره

کسی نباشه که صداشو بشنوه

بعضیا خیلی راحت حرف میزنن

بعضیا فقط بلدن حرف بزنن

بعضیا کاش دل داشتن

بعضیا کاش عمل داشتن

همه فقط بلدن از عشق دم بزنن

مثل بعضیا

بعضیا....

من همونم که داد میزدم دوست دارم

حالا خیلی راحت داد میزنم

 

عزیزم ازت متنفرم

 

برو خوش باش با هر کی که دوست داری

 

تو هم برو!!!!!

 

خیالی نیست...

 

به هم میرسیم!دنیا اینطوری نمی مونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/21ساعت 19:44  توسط حامد  | 

ای زندگی بیزارم ازت

فقط توباعث شدی که از عالم و آدم بیزار بشم.

 تورو میگم.با همه چی من بازی کردی.زندگی. احساسات...

 دیگه تا عمر دارم نمیزارم پای هیچ دختری تو زندگیم باز بشه.

ازدواج هم نمی کنم.

چون بدجور دلمو لرزوندی.

بعضی ها واقعا لیاقت عشق و محبت رو ندارن

بعضی ها باید تو تنهایی خودشون بمیرن

کسی نباشه که دستشو بگیره

کسی نباشه که صداشو بشنوه

بعضیا خیلی راحت حرف میزنن

بعضیا فقط بلدن حرف بزنن

بعضیا کاش دل داشتن

بعضیا کاش عمل داشتن

همه فقط بلدن از عشق دم بزنن

مثل بعضیا

بعضیا....

من همونم که داد میزدم دوست دارم

حالا خیلی راحت داد میزنم

 

عزیزم ازت متنفرم

 

برو خوش باش با هر کی که دوست داری

 

تو هم برو!!!!!

 

خیالی نیست...

 

به هم میرسیم!دنیا اینطوری نمی مونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/21ساعت 19:42  توسط حامد  | 

حرف دل

خیلی تنهامممممممممممم.

دارم دق می کنمممممممممممم.

تنهامممممم گذاشتتتتتتتتتتتتت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 19:21  توسط حامد  | 

این نامه برای تو...

امرو ...........ز

ثانیه ها بی دوام و کند میگذرند شاید که میخواهند همراهیم کنند...

این آخرین نامه ایس که برای تو مینویسم...
در هر حال با صدای بلند بخوان و اشک هایت را بیهوده هدر نده..هرگز احساس گناه
 
نکن..میدانی هر چه که بود گذشت و امروز برای پشیمانی و جبران دیر است..

فقط اگر روزی این نامه را خواندی و شکستی...غرورت را کنار بکش به آسمان بنگر...و با تمام
 
 وجود صدایم کن..همین

شروع میکنم گفتنی ها را:

امروز بی تفاوت تر از همیشه روزم را آغاز کرده ام و فقط با دیدن یک تکه کاغذ کاهی ؛این
 
 گونه بی قرار شده ام..

توی کاغذ هر چه که بود از آتش هم سوزاننده تر بود...

نه دیگر به برگشت می اندیشم

نه به تو

نه به زندگی...

به فرار از تنهایی ها فکر میکنم و آینده تلخ را با نک انگشتان لرزانم لمس میکنم..

امروز آینده را توی رویا میدیدم..نه صورت محزون و بی قرار تو را
نه دستات خیس و سردت را..

نه چشم های گریان و پر خونم را...

آینده مدام با گذشته ها میجنگد و این برای من از هر چیز خوشایند تر است..شاید امروز معنی این
 
 حرف ها را نفهمی ولی

بعد ها که به راحتی از من گذر کردی خوب حس میکنی که برای چه اینگونه سخن میگویم..

توی این بازی اجباری تو باختی و من بردم.

تعجب نکن فقط صبر کن تا نامه را تمام کنم.

من از تو به اندازه دریای زندگیم فاصله دارم...روز های اول ستاره ها را با هم میشمردیم..

و امروز من اینجا بی تو میشمارم..چه پر نور و چه کم نور..

هر چه هست؛ سنت شکنی نکردم..

روح تو در من ماندگر است...ولی جسمت را از یاد میبرم..

روز های پر خاطره را هر دو لگدمال کردیم و بی تفاوت ازآنها گذشتیم..

امشب با یادت رووی بام میروم توی تاریکی با سایه ها سخن میگویم و بی پروا رنگ میبازم..

ساده سخن میگفتیم از آینده و زندگی که در پیش بود

بی توجه به اینه میسوختیم و باد خاکسترمان رابا خود میبرد به دیار آدمک های مرده و بی روح

باد خاکسترمان را به قبرستان خاطره میبرد و ما همچنان میسوختیم..

تازه میفهمم سوزش درونیم از چیست..

تازه میفهمم سردردهای بعد دیدار برای چیست

تازه میفهمم چرا اشک میریختم

تازه میفهمیدم چرا بعد از هر بوسه تمام وجودم از حرارت میسوخت

ما باختیم...ولی امروز من برنده نهاییم!

خودت خوب میدانی که ما هر دو گنه کاریم

نه عشق بی سروسامانی که میدانستیم ناپایدارتر از اشک روی گونه های عاشق است....

یادگاری هایی که دادی روز اول توی صندوقچه قدیمی خاطرات کودکی زیر خروارها سادگی
 
 قایم کردم..تا یادم نرود روزی هم ساده بوده ام..

توی تنهایی میمانم..

خاطراتمان را توی دریای فراموشی رها کن..

یادگاری ها را هم بسوزان و زیر پای مردمان  مدفون کن..
                                               فراموشم کن....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/13ساعت 9:58  توسط حامد  | 

دلم فریاد میزند

دلم فریاد میزند  

تو را میطلبد عاشقانه

نجوایت میکند شاعرانه

و  دوستت داشته داوطلبانه

بگو که می مانی

بگو که دل تنگی

میدانم که نبودنت حاصل خستگی هاست

و بودن بیش از حد من از دل بستگی هاست

آرام باش عزیزم

آغوش من همیشه برای تو باز است مادرانه

و دوستم داشته باش صادقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 14:4  توسط حامد  | 

فقط تو

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 13:54  توسط حامد  | 

کجاست آن دل با وفا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خسته است دلم در این لحظه ،گرفته است دلم ،همین دل در هم شکسته

بی احساس تر از همیشه ام،غم آمده و به دلم نشسته

غم آمده و اشکم را در آورده

کسی نمیداند من چه حالی دارم، کسی نمیداند من چرا اینگونه پریشانم

کجاست آن آغوشی که به آن پناه ببرم ، کجاست آن دستهایی که مرا نوازش کند ،

اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ، مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند ،

کجاست کسی که فریاد پر از غمم را بشنود و این سکوت غم زده را

با حرفهایش بشکند ، مرا آرام کند ، قلبم را با مهر و محبتهایش آشنا کند

کسی که نمیشنود حرفهای مرا در این لحظه ،

حالا آن کسی که میخواند حرفهایم را در این لحظه نمیبیند اشکهای مرا ،

حس نمیکند درد این دل تنهای مرا

نمیتوانم قلبم را به کسی بسپارم ، بهتر است مثل این لحظه ،از درد خویش بنالم

قلبم را بسپارم به کسی که بشکند آن را ، یا به جای آرامش آزار دهد این قلب بی گناهم را

نمیگردم دیگر هیچ جای دنیا به دنبال یک قلب باوفا

نیست ، هیچ جا ، حتی اینجا ، یک دل با وفا

نیست صداقت ، نیست آن کسی که عشق را درک کند و معنی آن را بداند

وقتی نیست دلی باوفا ، نیست دیگر کسی که آرام کند دل غمگینم را

خسته ام ، باز هم مثل همیشه من هستم و قلب شکسته ام

نوشته ام تا درک کنی ، ای تو که مثل من ، همصدا با غمهای منی

نوشته ام تا نگردی دنبال وفا ، وفا نیست دیگر در این دنیا

نیست دیگر دلی که عاشق باشد ،نیست دلی دیگر که قدر عاشقی را بداند

من که تمام دنیا را گشتم و ندیدم ، اینک هم با قلبی شکسته

مدتهاست که با تنهایی رفیقم ، هنوز هم به حال این دل خویش میگریم

بی آنکه کسی ببیند اشکهایم را ،بی آنکه کسی بشنود درد دلهایم را

بی آنکه کسی درک کند احساسات پاک من را ،

بی آنکه کسی بیاید و دستهایم را بگیرد و مرا آرام کند ،

کجاست آن قلبی که حال مرا از این رو به آن رو کند!

کجاست آن کسی که مرا باور کند...

 

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 13:49  توسط حامد  | 

عشق,من را به یاد من بیاور

در این روزهائی که هوای تو در میان لحظه هایم ساکن است,و بوی تورا در تمامی مسیر عقربه های ساعت حس میکنم,و در این شبهای ناتمام و روزهای تاریک و در این لحظه های غمناک عرش شکن,صابر شده ام و در این هیاهوی آدمی احساسی را تجربه میکنم به نام عشق.

احساسی است با طمع تلخ و شیرین لیمو,در این جنگ میان شاخه های درخت عشق, شاخه ای به دور من پیچید به نام تنهایی.این شاخه چنان من را در زیر چتر برگهای خودش در بر گرفت که اینک شاخه تنهایی,تنها رفیق من در تمامی لحظات نام گرفت.در روزهای اول با این رفیق روزهای خوشی را سپری کردم ولی گذشت و گذشت و زمان من را به یاد من آورد و افسوسی خوردم که روزی شاخه زیبای بوسه معشوق همچنان من را در بر گرفت که بارانی زیبارا در چشمان حلقه میکرد.و این افسوس همچنان باقی است و شاخه لعنتی تنهایی همچنان من را در خود دارد و من با این شاخه رفاقت را ادامه دادم و اینک تنهایی تنها رفیق دیرینه من است که مانده.و در زیر ضربه های شلاق این رفیق نارفیق فقط بر زیر لب این را میگویم...تنهایی دیگر رفیق کسی نباش.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/25ساعت 3:31  توسط حامد  | 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 1:10  توسط حامد  | 

شنیدم...

 

دلمو   شکستی   حالا هم   ناراحتی  ؟

 

شنیدم   ناراحت   شدی از حرفی که زدم.

 

این همه من   ناراحت  شدم یک بار هم تو 

 

 ناراحت

 

  باش.

 

 حق   دارم این حرفو بزنم.

 

 

تو که برات مهم   نبود   چرا ...

 

حالا هم اگه   ناراحت   شدی معذرت.

 

اما بازم   هیچ خالی   نیست...

 

ولی باز هم منتظرت هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/20ساعت 22:26  توسط حامد  | 

سکوت...

 

بازم سکوت میکنم

 

شاید مرحمی باشه

 

مرحم دل ساده ام

 

کاش میشد حرف دلمو بگم

 

کاش...

 

آدما خیلی فراموش کارن

حتی وقتی هستی یکی دیگه رو در آغوش دارن

 

زندگی مرگ است ومرگ است زندگی

پس زنده بادا مرگ و مرگ بر زندگی

 

کاش بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/20ساعت 16:32  توسط حامد  | 

چرا عشق کور است؟

حتــــــــــــــــــــــــــما بخــــــــــون ضـــــــــــــــــرر

 

 نمـــــــــــــــیکنـــــــــــــــی

 

چرا عشق کور است!؟ در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي

 

بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهيها دور هم جمع

 

شدند؛خسته تر و کسل تر از هميشه!ناگهان ذکاوت ايستاد و

 

گفت بياييد يک بازي بکنيم مثلآ قايم باشک!

 

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من

 

 چشم مي گذارم! و از آنجايي که هيچکس نمي خواست به

 

 دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال

 

 آنها بگردد!ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و

 

شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه همه رفتند تا جايي پنهان

 

شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد!

 

خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد!

 

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت!

 

هوس به مرکز زمين رفت.

 

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريارفت!

 

طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود پنهان شد!

 

و ديوانگي مشغول شمردن بود:هفتادونه...هشتاد...هشتادويک

 

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي

 

  توانست تصميم بگيرد! و جاي تعجب نيست چون همه مي

 

دانيم پنهان کردن عشق مشکل است!

 

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد:

 

نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...

 

هنگامي که ديوانگي به صد رسيد، عشق پريد و در يک بوته گل

 

  رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد:دارم ميام دارم ميام .

 

و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود! زيرا تنبلي تنبلي اش

 

  آمده بود که جايي پنهان شود!!و لطافت رايافت که به شاخ ماه

 

آويزان بود...دروغ ته درياچه...هوس در مرکز زمين...

 

يکي يکي همه را پيدا کرد.به جز عشق!

 

او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه

 

کرد :تو بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است!

 

ديوانگي شاخه اي چنگک مانند را از درختي کند و با شدت

 

  وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با

 

 صداي ناله اي متوقف شد.

 

عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را

 

 پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.

 

 شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست

 

 جايي را ببيند.اوکور شده بود!ديوانگي گفت:

 

من چه کردم من چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم.

 

عشق جواب داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي

 

 خواهي کاري بکني راهنماي من شو!!!

 

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي

 

  همواره در کنار اوست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 15:59  توسط حامد  | 

دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 13:16  توسط حامد  |